تبليغاتX
TISHTERIA


TISHTERIA

امروز با یه مشاور قرار ملاقات دارم. حس می کنم تنهایی از پس همه چیز برنمیام. 

حس عجیبیه، انگار می خوام زیر و بم وجودم رو که جز خدا هیچکس نمیدونه برای کسی بگم که نه منو میشناسه نه من اونو می شناسم. همین باعث میشه احساس عدم امنیت بهم دست بده...

از اینکه طرف مقابلم یک خانومه حس بدتری پیدا می کنم و نمی دونم چرا!

اما چاره ای نیست، شاید همین اولین قدم برای شکستن چارچوب ها و قوانینم باشه...

خیلی نگرانم، امیدوارم از این ملاقات نتیجه ای که می خوام حاصل بشه، اگه نشه دیگه نمی دونم باید چکار کنم...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:9 توسط اشوین| |

کاش می دانستی این روزها چقدر به تو نیازمندم، می دانم آنقدر آزارت داده ام که...

می دانم بازگشتی به گذشته برای جبران نیست...

تو برای من در زندگی ام لطف بزرگی بودی .

در ذهن دارم پژواک صدایت را که به من می گفت: من به خاطر خودت می خواهم تغییر کنی...

حالا با اینهمه دلتنگی برای تو، می خواهم به خاطر خودم تغییر کنم...

اما تو نیستی که ببینی کلمه به کلمه سخنانت برایم کارساز افتاده، نیستی و نمیبینی...

چقدر دلم برای تو تنگ است...

چقدر خود را سرزنش می کنم که زهرای بد و عصبی چطور تو را آزار داد...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:29 توسط اشوین| |

در دو قدمی بینهایت ایستاده ام...

خیره می نگرم به روبه رو، بازمیگردم و نگاهی پر حسرت به پشت سرم می اندازم. با تمام قوا

 سعی می کنم از گذشته پر فراز و نشیبم فاصله بگیرم.

در طول زندگی ام، خود فاصله ای میان خود و خوشبختی ام بوده ام...

همیشه خودم مانع لذت بردن وجودم از لحظات زیبای زندگی ام بوده ام...

با سخت گیری بیهوده اجازه ندادم چیزی جز رنج عاید خود و اطرافیانم گردد...

با اینکه می دانستم آدم سختی هستم، تلاشی برای بهتر کردن خودم نداشتم...

امروز با نگاهی به گذشته در می یابم که از 22 سال زندگی ام هیچ لذتی نبرده ام و هر آنچه

 دوست داشتم را از دست داده ام...

امروز می خواهم این رنج  تمامی یابد...

می خواهم به سوی آرامش و شادی قدم بردارم...

امروز می دانم که اگر همینطور ادامه دهم به زودی از پا در خواهم آمد...

می دانم برای من آینده ای نخواهد بود، اما من این را نمی خواهم...

تغییر می کنم تا جهان اطرافم تغییر کند...

نگاهم را تغییر می دهم تا دنیا زیبا شود...

من می توانم... می دانم...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:27 توسط اشوین| |

من و ساناز کنار هم روی مبل نشسته بودیم و حرف میزدیم. طاها به شدت شیطنت می کرد، بالا و پایین می پرید، خودشو روی من و ساناز پرتاب میکرد و ما رو میزد...

بالاخره ساناز عصبانی شد ، بلند شد و گفت: طاها من دیگه میرم خونمون چون تو همش منو میزنی!

طاها آستین سانازو گرفت و گفت: نه، خاله ساناز تو نرو، من عمه رو میزنم!!!!

ما اگه شانس داشتیم اسممون میشد شانسیه!

بیا و خوبی کن... بچه ما رو ظرف 5 دقیقه به یکی دیگه فروخت!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:35 توسط اشوین| |

همیشه وقتی نیاز دارم با کسی حرف بزنم هیچکس نیست...

احساس می کنم جای غرزدن نیاز دارم با یک نفر حرف بزنم، اما هیچکس نیست که با اعتمادی که بهش دارم بشینم و با خیال راحت براش حرف بزنم...

هیچکس نیست که حس کنم اگه براش حرف بزنم غرورم زیر سوال نمیره...

هیچکس نیست که حرفایی که تو دلمه رو براش بگم و اون منو درک کنه...

هیچکس نیست که اونقدر دوستش داشته باشم که با دلداریش یا حتی صداش آرومم کنه...

هیچکس نیست... و نمی فهمم چرا نیست...

و چقدر این روزا سکوت برای منی که عاشق سکوتم کمیاب شده...

این روزا تنهایی خیلی خیلی برام سخت و سنگین شده...

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 2:5 توسط اشوین| |

من سعی میکنم خودم باشم، همان زهرای همیشگی، همان دخترک قرمز رنگ آتشی مزاج!

اما تمامی کسانی که مرا میشناسند با تمام قدرتشان تلاش می کنند مرا تغییر دهند.

یکی می گوید : تو ضعیفی، قوی باش! دیگری می گوید: گریه کن، دخترانه، عاطفی و لطیف باش! و هزار مورد مشابه و آشفتگی و سردرگمی من!

دیوانه ام می کنند...ازشان میگریزم و به گوشه ی اتاقم پناه می برم.

می اندیشم... درکشان نمی کنم.

من زهرا هستم و دلم می خواهد خودم باشم...

زهرایی که پر از ویژگی های خوب و بد است...

من زهرا هستم و دلم می خواهد مرا همانطور که هستم دوست بدارند،  همان گونه که من آنها را دوست می دارم.

کاش میشد مرا با تمام کاستی هایم دوست خود بدانند...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 17:49 توسط اشوین| |

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست       همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم بدستت                      مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب                  تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا                     تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب                      پلنگ بیشه ها در خواب امشب

به هر شاخی دلی سامان گرفته                  دل من در تنم بیتاب امشب

پرستوی فراری از بهارم                             یک امشب میهمان این دیارم 

چو ماه از پشت خرمن ها در آید                به دیدارم بیا چشم انتظارم

                                                                                                         (سیاوش کسرایی)

                             

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 16:33 توسط اشوین| |

بالا می روم ، بالا بالا بالاتر...

از ابرها عبور میکنم و انوار طلایی رنگ خورشید صورتم را نوازش می دهد...

خورشید و نور گرمش را دوست میدارم، چرا که همیشه وجودم را از پلیدی ها پاک می گرداند. اجازه می دهم این نور روشنی بخش تمام وجودم را بکاود و ناپاکی ها را، ظلمت را، کینه ونفرت را، تردید و ناامیدی را بیاید.

خدایا متشکرم که موهبت بزرگی به نام بخشش به من بخشیدی تا به یاری اش ظلمات کینه و نفرت را از وجودم برانم؛ تازه شوم و با طراوت اطرافم را نیز به روشنایی فراخوانم. 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 19:3 توسط اشوین| |

سر کلاس با حرارت درس میدادم.

یکی از بچه ها دستشو بلند کرد و گفت: خانوم! میشه یه سؤال بپرسم؟

گفتم : جانم، بفرما!

پرسید: خانم اسم عطری که زدی چیه؟!

حیف که کمربند نداشتم وگرنه با کمربند سیاهش می کردم! کمربند که نداشتم... چند لحظه خیره نگاهش کردم و زدم زیر خنده.

دخترک از خجالت سرخ شد...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 18:47 توسط اشوین| |

برای دوست داشته شدن، مهربان بودن بهتر است یا ظاهرفریب بودن؟

برای برتر شدن، بالا رفتن بهتر است یا پایین کشیدن دیگران؟

برای شاد بودن، احمق بودن بهتر است یا دانایی؟

برای بدست آوردن، باید تلاش کرد یا دزدید؟

و همیشه انسانی ترین و اخلاقی ترین راه را انتخاب کردم و شکست خوردم...

من مهربان بودم و دیگری با ظاهرفریبی دوست داشتنی شد.

من برای بالا رفتن زحمت کشیدم و دیگری با پایین کشاندن برتر شد.

من دانایی را برگزیدم و احمق ترین ها را دیدم که شادند.

برای بدست آوردن تلاش کردم و داشته هایم را دزدیدند.

من ماندم و حسرت...

من ماندم و تردید...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 15:21 توسط اشوین| |

نتیجه رصد 12 اسفند و خاک کشور عراق:

 2عدد آمپول ، یک کیسه دارو و قرص بعلاوه یک اعصاب داغون...

خدا آخرش رو بخیر بگذرونه!

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 14:42 توسط اشوین| |

دم غروب طبق معمول طاها حوصله اش سر رفته بود. مجبورم کرد تا روی چهار دست و پا بشم و براش میو میو کنم. تا میو میو کردم، گفت: گلبه(گربه)!!!

بدو بدو اومد و با هزار جور تلاش سوارم شد و گفت: یالا گلبه راه برو!

بعد از چند دقیقه چرخ خوردن داخل خونه اونم در نقش گربه، حس کردم زانوهام داره داخل زمین فرو میره و تصمیم گرفتم طاها رو پیاده کنم؛ اما هر کار کردم از پشتم جدا نمیشد و هی جیغ میزد من از پشت گلبه پیاده نمیشم، یالا گلبه راه برو!!!

احساس میکردم که الان کمرم میشکنه و مامانم به جای کمک کردن تماشا میکرد و میخندید. توی همون وضعیت ناجور مامانم از طاها پرسید: طاها! عمه گربه اس یا گربه سان؟؟؟

طاها که اولین بار بود این کلمه به گوشش می خورد ریز خندید و گفت: گلبه سان!!!

بیا... آخر عمری شدیم گلبه سان!!!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 21:14 توسط اشوین| |

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هر چند دعوت او رؤیاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.

و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند، همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند، و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید.

اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید، خوشتر آنکه عریانی خویش بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید، به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.

و می گریید اما تمامی اشک خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک، زیرا عشق برای عشق کافیست.

وقتی که عاشق می شوید مگویید« خداوند در قلب من است»، بلکه بگویید « من در قلب خداوند جای دارم».

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما راشایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.

آرزو کنید که سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

                                                   « جبران خلیل جبران »

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 1:2 توسط اشوین| |

من نمی خواستم برم، 3 روزهم رفتنم رو عقب انداختم، اما آخرش مجبورم کردن تسلیم خواستشون بشم. آره به زور فرستادنم!

گولم زدن، بهم گفتن اونجا قشنگه دیدنیه، اونجا همه منتظر تو نشستن تا تو بری، یه نفر اون طرف از نرفتن تو درد می کشه، اما من می ترسیدم، واسه همینم بازم قبول نکردم اما اونی که از همه بیشتر دوستم داشت و می دونست از ترس دوریش، از ترس غریبی و از ترس اون دنیای نا شناسه که نمیرم؛ آروم دستامو گرفت یه لبخند بهم زد و گفت عزیزکم! من اینقدر دوستت دارم که هیچ وقت تنهات نمیذارم، نترس برو من کنارتم همیشه همه جا. گفت من میدونم می ترسی اما خودتم خوب می دونی باید بری فقط یه چیزی بهت میگم هیچ وقت یادت نره اگه می خوای نترسی، اگه می خوای گمم نکنی، هیچ وقت دستامو رها نکن خوب نگهشون دار، من کنارتم و بازم یه لبخند آرامش بخش بهم هدیه کرد و یهو من لیز خوردمو افتادم تو این دنیا !!!

حالا که به اون روز فکر میکنم دلم میگیره. آخه من تو این دنیا خیلی غریبم ، آخه من یه لحظه حرفشو یادم رفت و دستم ول شد. از اون روزی که دستاشو گم کردم یه لحظه هم روی آرامشو ندیدم.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 0:57 توسط اشوین| |

شاید خودش یادش نیاد که اولین بار، چه وقت و برای چی بهم گفت ماهی سیاه کوچولو...

به هرکس این لقب رو گفتم، خندید و گفت اصلاً بهت نمیاد، تو نه شبیه ماهی هستی نه سیاهی، شاید فقط کوچولو باشی!!!

اما خودم خوب یادم میاد چرا اینو بهم گفت. ازم پرسید تو مشکلت چیه؟! منم براش یه شعر خوندم:

- گمان کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

- دچار یعنی 

- عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...

اونم با صدای بلند خندید و گفت: ماهی سیاه کوچولو!!!! 

 

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 17:42 توسط اشوین| |

تا حالا شده یه چیزی تو وجودتون گم بشه ندونین چیه و کلافه بشین و هی دنبالش بگردین؟؟؟؟

این روزا اینطوری شدم، میگردم دنبالش اما پیداش نمی کنم...

به چیزهای عجیبی فکر می کنم، دلم میخواد بچه بشم و بچگی کنم یا یهو هوس میکنم برم تو خیابون بدوم!!!

ولی راستش مسئله اینه که اینجا توی زندگیم یکمی همه چیز بهم ریخته، هر کار میکنم اتاقم جمع و جور نمیشه، کارهای گروه عقب میفته و سروسامان نمیگیره، هنوز حتی سر یک کلاس توی دانشگاه نرفتم، هر کس واسه تدریس زنگ زده گذاشتم واسه بعد....

خلاصه حوصله هیچ کاری رو ندارم. 

نمیدونم اون زهرای فعال و قوی کجا رفته، شاید شیطون توی جلدش رفته، نمیدونم... 


نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0:12 توسط اشوین| |

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :

چه سیب های قشنگی !

حیات نشئه ی تنهایی است

و میزبان پرسید :

قشنگ یعنی چه؟

ـ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و  عشق ، تنها  عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس.

و  عشق ، تنها  عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

ـ و نوشداروی اندوه؟

ـ صدای خالص اکسیر می د هد این نوش.

ـ چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی.

ـ چقدر هم تنها!

ـ خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

ـ دچار یعنی

ـ  عاشق.

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

ـ چه فکر نازک غمناکی !

ـ و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.

ـ خوشا به حال گیاهان که  عاشق نورند

و د ست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

ـ نه ، وصل ممکن نیست ،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

و گر نه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و  عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و  عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

ـ غرق ابهامند.

ـ نه ،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه  عاشق تنهاست.

                                                          

       « سهراب سپهری »

‌‌‌‌‌

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 15:25 توسط اشوین| |

سلام.

اومدم چون نیاز دارم حرف بزنم حتی اگه هیچکس نباشه که بشنوه...

بنویسم چون دیگه فریاد زدن هم بی فایده شده...

می نویسم بلکه کمی آروم شم...


نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 15:5 توسط اشوین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ